تبليغاتX
×::The Tired Farer::×

من و آشفتگی هام

به این جا گریختیم:

www.incurablewounds.blogfa.com

+ شنبه 4 تیر1390، 15:36، اول شخص مفرد |

برای من
و برای ادامه ی زندگی
چیز خاصی لازم نیست
یک اتاق کوچک
چند کتاب
کمی طناب
و یک دوست خوبِ خوب
که از زیر پای من
چارپایه را بکشد!


+ جمعه 9 اردیبهشت1390، 21:21، اول شخص مفرد |

من خواب دیده ام

که ما

در هیچ افقی

به هم نمی رسیم ...!

من و تو

کنار اولین برکه

می نشینیم

تا باد پاییزی

بوزد

و تو را

از من

بگیرد ...

تو

با پیراهنی از اطلسی های طلایی

می خندی

و با باد

می روی

و مرا

با سیاهی ها

بر جای می گذاری ...

من

هنوز

آن جا هستم

تنها

پیر

خسته

با انگشتان کاغذیم

تصویر یک پنجره را

در هوا

نقش می کنم

و در قاب کهنه ی آن

به انتظار تو

می نشینم ...

تو می آیی ...

چونان اسبی

با یال های آتش گرفته

و ذهن خالی جنگل را

به خاکستر می نشانی 

و من

به پرنده ای کوچک می مانم

که هیچ کس

آوازش را

نمی فهمد !

به آن پرنده

که به سوی افقی دور

پر می کشد

-آرزومند-

اما...

اما من خواب دیده ام

که من و تو

در هیچ افقی

به هم

نمی رسیم...!



 

+ دوشنبه 20 دی1389، 0:20، اول شخص مفرد |

دیروز در خیابان

دختری که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت،

لبخند زد به من

آهسته نزدیک شد

و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت،

صمیمانه پرسید:

«ما هم­دیگر را کجا دیده­ ایم؟!

در آن قصه­ ی ناتمام نبود؟!»

نمی دانم چرا آن دختر

ناگهان تو را به یادم آورد

و گفتم:«چرا!

در آن قصه بود...»

 

پ.ن۱: تو نیستی/اما من برایت چای می ریزم/دیروز هم/نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم!/دوست داری بخند/دوست داری گریه کن/و یا دوست داری/مثل آینه مبهوت باش/مبهوت من و دنیای کوچکم!/دیگر چه فرق می کند/باشی یا نباشی/من با تو زندگی می کنم...!

پ.ن۲:تو نیستی/اما من/برایت تولد گرفته ام!/شمع ها را فوت می کنم!/مبارک است...!

+ شنبه 29 آبان1389، 20:15، اول شخص مفرد |

همین جا

پشت این صورتک برنزی پنهان شده ام

با سنگینی دروغ های ته نشین شده

و هفت شوق بالقوه!

 

همین جا

روی این صندلی چوبی نشسته ام

اصوات

غژغژکنان

در انتهای آیینه ها دور می شوند

چراغ ها را که خاموش کنی

چشمان اجنه روشن می شود

و عقربه های خشکیده

کمی تندتر خواهند چرخید

این دومین اتفاق بیهوده ایست که رخ می دهد

لکه ای که در کرانه ی نگاهت جابه جا می شود

آرام

رنگ می بازد...

 

همین جا

همین امروز

متولد شده ام!

و این سومین اتفاق بیهوده ایست که رخ می دهد!!!


+ یکشنبه 6 تیر1389، 3:40، اول شخص مفرد |

رد بوسه ات را نگیر

به نیمکتی پوسیده می رسی

که حافظه اش را در باران از دست داده است

وانمود کن موی تو را

دیوانگی های باد به شعر من آورده است

و ما همین طور که راه خودمان را می رفتیم،با هم قدم زده ایم

سینما تاریک تر از آن بوده که همدیگر را به خاطر بیاوریم

و در شلوغی کافه نمی شود دوستت دارم را به گوش کسی رساند...

به سِت کردن لبخند با توری سفید بیندیش

و سعی کن

در عکس مثل یک نیمه ی خوب ظاهر شوی

برقص

و قول بده حتی اگر پاییز بود

یاد هیچ تصنیفی نیفتی

باید آنقدر خوشبخت به نظر برسی که باور کنی

و وسوسه ای به خواب خواهدم خواند

خاطره ها دور می شوند

              نزدیک می شوند

دور...نزدیک...

دور...نزدیک...

دور...نزدیک...

شاید از معاشقه ای برخاسته باشم

می روم دوش بگیرم!

+ جمعه 14 خرداد1389، 21:11، اول شخص مفرد |

چاهی در یوسف،

کویری در آب،

چهارشنبه ای در آتش،

آدمک برفی در آسمان،

سنگی در آینه،

پرندگانی در چشمانت،

چیزی در جایی پنهان است!

 

+ پنجشنبه 27 اسفند1388، 23:32، اول شخص مفرد |

بیهوده

به پنجره های سرخ خانه من میندیش

خوابت می برد

هذیانِ زمختِ باد

لالای ات می شود و

حفره ی تاریک زمان

                         بسترت

گونه هایت آرام داغ می شوند

و نفس هایت به شماره می افتند

یکی کوتاه و یکی کشیده

یکی ممتد و یکی لرزان

از لای شاخه های خشکِ گستاخ

آسمان را می بینی

نیمی ابر و نیمی صاف

که در تاریکی پرستاره ی خویش

 به سمت غرب

شناور است

 

بیهوده

به پنجره هایِ خیسِ خانه ی خاکستریِ من میندیش

خوابت می برد

قطره های درشت باران

با ضربهای ناموزون

یکی یکی

از لبه های مورب پنجره ها

می چکند

بر سنگفرشِ ساییده شده ی ایوان

و آرام

     درشیارها

           پخش می شوند

 

بیهوده

به پنجره ها خاموشِ خانه ی خاکستری من میندیش

بیدار می شوی

با پیشانیِ عرق کرده و مردمک های گشاده

عنکبوت

درگوشه ی همیشگی سقفِ این اتاق

انبوهِ کتابهای روی هم چیده شده

قفسه های خالیِ خاک گرفته

چمدان هایِ چرمیِ چاق

و چهار پونز بیهوده

         بر صفحه ی ماندنی دیوار

 

پلک های سنیگن من

نیمی باز

نیمی بسته...

+ پنجشنبه 12 آذر1388، 0:52، اول شخص مفرد |

شب که بیاید

این نامه هم تمام می شود

و من به عکس کودکی ام که روی تاقچه پیر شده

نگاه خواهم کرد

و به یاد خواهم آورد

که هیچ کس به ما نگفت

پنجره

جاپای رهگذران را از یاد می برد

و آسمان کفاف این همه دلتنگی را نمی دهد!

کاش به ما کسی گفته بود که ماه

پشت درهای بسته می میرد

مرگ می آید

وفردا دنباله ی خواب دیشب است

پ.ن: تولدت مبارک؟!

+ جمعه 29 آبان1388، 0:11، اول شخص مفرد |

تلخ است این ترانه و تلخ است کام من

بنویس فصل های جنون را به نام من

بنویس ابر هرچه که باران برای تو

بنویس باد هرچه که طوفان به بام من

بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود

دنیای بادوام تو و بی دوام من

حق با تو بود،عمر خوشی ها دراز نیست

فرصت نشد تمام تو باشد تمام من

فرصت نشد که با تو خداحافظی کنم

فرصت نشد که سهم تو باشد سلام من

حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان

مستی حلال جان تو و هستی حرام من

 

پ.ن1:عجولانه پیر خواهم شد/از داغی/که بر دل نشست...

پ.ن2:شب بخیر/یادگار بهترین سال ها و ماه ها و هفته ام/شب بخیر/گنج عمر سالیان رفته ام!

 

+ شنبه 2 آبان1388، 23:20، اول شخص مفرد |