![]() |
|
دور دور
خیلی نمی روم سری به دیوار می زنم ب ر م ی گ ر د م!
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 6:46 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
پر و خالی درست در آخرین ساعت روز شروع می شود آنگاه که گوشه ی همیشگی اتاق از قوطی های خالی مچاله شده پُر می شود. و من خوب می دانم در این لحظه تو به چه چیزی فکر می کنی. این پنجره ی غمگین کلاغها را که از شرق به غرب می روند و کرکره های سربی آسمان را با خود می کشند قاب می گیرد ساکت و خاموش مثل آن کتاب نشسته ای بر صفحه ی ماندگار صندلی چوبی ات و غروب را می نگری که آرام پریشانی ها و تشویش ها در خود می کشند آنگاه که گوشه ی همیشگی آسمان از قرمزی کبود و باوقارش پُر و خالی می شود *** درست در اولین ساعت شب تمام می شود غروب دیری نمی پاید امروز جمعه بود وفردا شنبه امروز روز شعر بود و فردا روز معجزه در اتاق بوی تند سیگار... شاید امروز آخرین روز جوانی من باشد قاب بی جان پنجره از تاریکی پُر و خالی می شود خاموشی گوش به زنگ از پشت قوطی های خالیِ مچاله شده سرک می کشد. *** غروب دیری نمی پاید شاید امروز آخرین روز جوانی من باشد...
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 23:26 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
فاصله بیش از این پیش تر نیا نور چشمت را می زند تاریکی تو را می ترساند صدا روحت را سوهان می زند و سکوت تو را پیش تر می آورد...
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 19:24 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
تنها سقوط می کنم روزهاست اندوهی
نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 14:50 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
تمام شب نگاهم به در... تمام شب،نگاه من به در تا ساعت هفت سکوتِ من:سه نقطه...تا سحر...تا ساعت هفت عبور از پنج حس،یک دم توقف در تخیل تنم بی تاب و دل،آسیمه سر،تا ساعت هفت تمام باورم از چارسو،آماج تردید من و از مرگ، شکی سخت تر،تا ساعت هفت من و حیرانی آیینه ها،از اول شب من و تصویرهایی در به در،تا ساعت هفت ستاره می شمردم از ورای سقف اندوه نشسته در سه کُنجی مختصر تا ساعت هفت میان بهت سرد پنجره ،من بودم و ماه که بودیم از حضورت بی خبر،تا ساعت هفت تمام شب نگاه من به در اما...سرانجام سکوتِ کوچه ها بی رهگذر تا...ساعت هفت
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 7:0 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
عبور این بار تکان دستش تعبیر دوباره بر نمی گردم بود وقتی در امتداد نگاهم عبور می کرد هرچه دورتر می شد، تپش دلواپسی ام بیشتر گام هایش غریب می نمود و غربت دلم سنگین بی تاب تر از همیشه رفتنش را به امید برگردان نگاهی باور کردم
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:22 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
رمانس شب به خیر ماه،خفته و ستاره ها گوییا به کوچ رفته اند شهر بی صداست یک دوجا روشنای چند پنجره های و هوی باد و گاه گاه جیرجیر چند زنجره دانه های روی بام را کبوتران خورده اند و رفته اند ساعتم کجاست؟ شام یا سحر روز و شب برای من چه فرق می کند من که قصه ام گوییا سر آمده آه ای سلام بی بدیل بی تو بوسه و سلام از لبان دختران قصه هام پاکشیده،رفته اند چه بگویمت گفتمت هزار بار آنچه گفتنی است آشیان بی پرنده هم مثل آن پرنده ی بی آشیانه رفتنی است باغ ساکت است عطر یاس و بوی نسترن سرخوشم نمی کند من که لحظه های زندگیم چون کبوتران بی قرار با تو پرکشیده تا دیار دوردست رفته اند اسم شب چه بود؟ فال هفته ام چه گفت؟ شب بخیر یادگار بهترین سال ها و ماه ها و هفته ام شب بخیر گنج عمر سالیان رفته ام...
نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:23 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
بازیچه های من:غزلهایم! فردای من،مانند امروزم تباه توست خورشید من،در پشت ابر گاه گاه توست در چشم های تو،دو جغد شوم در پرواز ویرانی من،راز بنیان نگاه توست هان ای حسادت روح زیبا و عزیز من! اینک ذلیل لحظه های زشت چاه توست چشم تو آبی را به آسانی نمی فهمد این خود همیشه، مشکل قلب سیاه توست این قحط سال-این روزهای خشک بی باران- محصول تردامانی و مزد گناه توست آیینه ام پرسید:"آیا دوستم داری؟" خاموش ماندی –وین کدورتهای آه توست!- تو کودکی های مرا از من گرفتی،آه بازیچه های من:غزلهایم،تباه توست
نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 23:57 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
روز میلاد من
شاید تو بوده ای شاید نگاه ماه فانوس سرد یاد مرا زنده کرده است در بیشه زار دور و مه آلود ذهن تو شاید خیال من امشب گذشته است از دره های تار فراموشی تا آشیان روشن اندیشه های تو بر پلک های پنجره ام سایه ای گذشت تا کوچه می دوم بن بست ها برابر چشم اند یک خواب گرد پیر آرام و کند می گذرد از کنارشان مهتاب عشوه گر بر اشک های من لبخند می زند بی تو چه گونه بگذرم از شب |
![]() قایقی شکسته، دریایی طوفانی، غروبی غمبار، سکوتی نهفته... در تکاپوی یافتن گمشده ای بودم که موج ردپای مسافرم را محو کرد... نويسندگان جستجو گر
موضوعات
لينك دوستان |
دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!