تبليغاتX
.::<-شکسته خواستی مرا،کنون شکسته می روم/مباد بر دلت تب توقف خیالی ام->::.

×::The Tired Farer::×


زیر چترها...

با چهره های درهمشان زیر چترها

گم می شوند رهگذران زیر چترها

حتی بدون مکث فراموش می شود

این جا عبور تند زمان زیر چترها

بی ردّی از بهارورق می خورد هنوز

تقویم برگ برگ خزان زیر چترها

تا عصر با همید و دل از هم نمی کنید

تنگ غروب،گریه کنان زیر چترها

باران تمام می شود و خسته می شوید

از عشق های کوچکتان زیر چترها

 

پ.ن:

تالاپ!/ماه بر سر خانه ام می فتد/ادامه باران ها/همیشه زیبا نیست/و همین طورادامه رویاها!/تو نیستی/و این شب سرد و غمگین/ادمه ی سرمه ایست/که تو به چشمانت کشیده ای!

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 21:50 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

بیهوده

بیهوده

به پنجره های سرخ خانه من میندیش

خوابت می برد

هذیانِ زمختِ باد

لالای ات می شود و

حفره ی تاریک زمان

                         بسترت

گونه هایت آرام داغ می شوند

و نفس هایت به شماره می افتند

یکی کوتاه و یکی کشیده

یکی ممتد و یکی لرزان

از لای شاخه های خشکِ گستاخ

آسمان را می بینی

نیمی ابر و نیمی صاف

که در تاریکی پرستاره ی خویش

 به سمت غرب

شناور است

 

بیهوده

به پنجره هایِ خیسِ خانه ی خاکستریِ من میندیش

خوابت می برد

قطره های درشت باران

با ضربهای ناموزون

یکی یکی

از لبه های مورب پنجره ها

می چکند

بر سنگفرشِ ساییده شده ی ایوان

و آرام

     درشیارها

           پخش می شوند

 

بیهوده

به پنجره ها خاموشِ خانه ی خاکستری من میندیش

بیدار می شوی

با پیشانیِ عرق کرده و مردمک های گشاده

عنکبوت

درگوشه ی همیشگی سقفِ این اتاق

انبوهِ کتابهای روی هم چیده شده

قفسه های خالیِ خاک گرفته

چمدان هایِ چرمیِ چاق

و چهار پونز بیهوده

         بر صفحه ی ماندنی دیوار

 

پلک های سنیگن من

نیمی باز

نیمی بسته...

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 0:52 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

نامه

شب که بیاید

این نامه هم تمام می شود

و من به عکس کودکی ام که روی تاقچه پیر شده

نگاه خواهم کرد

و به یاد خواهم آورد

که هیچ کس به ما نگفت

پنجره

جاپای رهگذران را از یاد می برد

و آسمان کفاف این همه دلتنگی را نمی دهد!

کاش به ما کسی گفته بود که ماه

پشت درهای بسته می میرد

مرگ می آید

وفردا دنباله ی خواب دیشب است

پ.ن: تولدت مبارک؟!

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:11 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

تلخ

تلخ است این ترانه و تلخ است کام من

بنویس فصل های جنون را به نام من

بنویس ابر هرچه که باران برای تو

بنویس باد هرچه که طوفان به بام من

بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود

دنیای بادوام تو و بی دوام من

حق با تو بود،عمر خوشی ها دراز نیست

فرصت نشد تمام تو باشد تمام من

فرصت نشد که با تو خداحافظی کنم

فرصت نشد که سهم تو باشد سلام من

حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان

مستی حلال جان تو و هستی حرام من

 

پ.ن1:عجولانه پیر خواهم شد/از داغی/که بر دل نشست...

پ.ن2:شب بخیر/یادگار بهترین سال ها و ماه ها و هفته ام/شب بخیر/گنج عمر سالیان رفته ام!

 

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 23:19 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

بازیابی!

گاهی

آنقدر

آهسته

می آمد و می رفت

که نمی فهمیدم

نه آمدنش را

و نه رفتنش را

گاهی

آن قدر

پرهیاهو می آمد

که ذوق زده می شدم

و رفتنش را

نمی فهمیدم

امروز

دوباره آمده است

چنان در آغوشش خواهم گرفت

که با من یکی شود!

و از دریچه ی چشم هایش

همه چیز را

پر رنگ تر

خواهم دید

 

پ.ن: به آغوشم نرسیده رهایش کردم!!!

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 8:41 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

آنتن

خانه ی من

آنتن نمی دهد

نزدیک خانه ام

رودخانه ایست

آن جا هم

آنتن نمی دهد

دلم می خواهد

کسی کنار رودخانه

مدام شماره ی مرا بگیرد

و مدام بشنود:

"مشترک مورد نظر در دسترس نیست!"

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 20:40 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

بس کن...

بس کن،بخواب،پنجره ای وا نمی شود

اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

قدری بخند،گریه برای تو خوب نیست

با اشک،درد عشق مداوا نمی شود

بس کن،چه قدر خیره به امواج می شوی؟

دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

چشمان من،خلاصه ای از اشک های توست

چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

بس کن،بخواب،عمر که دست من وتو نیست

این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

بس کن،بخواب،گریه برای تو خوب نیست

مانند خنده های تو پیدا نمی شود

 

 پ.ن:

چیزهایی هست/که هر روزتکرار می شود/روزهایی هست/که خورشید/سراسیمه/می سوزد و تمام می شود!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 23:25 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

سکوت طولانی

با تبسمی که نصف آشتی و نصف لرزش وداع

مثل گرگ و میش،ساعت سکوت غنچه ها

مدتی گذشت...

در حدود صبح

سایه ای کنار من نشسته بود

خانمی که بازوان او

غباری از طلا به عطرهای صبحدم می افزود

مدتی گذشت...

 

 

پ.ن:

تو زیبا بودی/و لحظات سپری می شد/مثل ریختن آب/از میان انگشتانم...

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 22:52 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

مراقب باش!

پیداست که در آغوش پدرخوانده ی خیالی خویش

پنهان شده ای

پیداست که چه می کنی و پیداست

که چه می خواهی.

آی ماهِ قلابی

آی بادبادک

مراقب باد باش

مراقب شاخه ها باش

با کلام دیگران

کلاه می بافی و

بر سر خویش می گذاری

تا آنچه بر پیشانی منحوست

نقش بسته

پیدا نباشد

می خواستی عطرهای سرگردان را

از پیرهن آهاریم بشویی،

افسوس

به آنچه نمی بایست تبدیل شده ای!

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 23:44 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

چرا چنین؟

بغض های کال من،چرا چنین؟

گریه های لال من،چرا چنین؟

جزر و مد یال آبی ام چه شد؟

اهتزاز بال من،چرا چنین؟

رنگ بال های خواب من پرید

خامی خیال من ،چرا چنین؟

آبگینه تاب حیرتم نداشت

حیرت زلال من ،چرا چنین؟

دل مجال پایمال درد بود

تنگ شد مجال من ،چرا چنین؟

خشک و خالی و پریده لب دلم

کاسه ی سفال من ،چرا چنین؟

داغ تازه ی تو،داغ کاغذی

داغ دیرسال من ،چرا چنین؟

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 23:41 توسط بی همنفس | لينك به اين پست


موضوعات


لينك دوستان


.::<-کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ی مارا/به زحمت جغد پیدا می کند کاشانه ی مارا/از آن شادم که غم هر لحظه می آید به بالینم/وز آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ی مارا!->::.


دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!